"
آمدی جانم به
قربانت ، ولی دیر آمدی ! " من که دیگر کرده ام دل را به زنجیر آمدی !آرزوی مادرم بودی ولی حالا چرا ؟!دل که با جورِ زمان ، گشته ست درگیر آمدی !تا پذیرفتم که دیگر "عشق" بی معنا شده ؛منطقم را زیر و رو کردی ، نفسگیر آمدی ...دیگر از "احساس" بیزارم ، خرابم ، خسته امصبحِ من پایان شده در شامِ دلگیر آمدی !روزگاری عاشقت بودم که مُد بود عاشقی ؛عشق افتاد از مُد و با این تفاسیر آمدی ... !من شدم مخروبه ای غمگین و شهری منزوی ؛ای که با انگیزه ی فتحِ جماهیر آمدی !رفتی و ناچار ، جایت را رقیب اشباع کرد ،دیر و غافلگیر و با تصمیمِ تسخیر آمدی ؟!ماهی هروقتش بگیری تازه می مانَد ولی ؛مُردم از بی آبی و از بهرِ تدبیر آمدی ؟!جان فدایت ! کاش قدری زودتر می آمدی ،من خطی غمگین شدم حالا که تو شیر آمدی !قهوه ی احساس من یخ کرده از سرمای دهرمن تو را تا داغ بودم خواستم ، دیر آمدی ... نرگس صرافیان طوفان آسمان ابری...
ما را در سایت آسمان ابری دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 90 تاريخ: سه شنبه 6 ارديبهشت 1401 ساعت: 17:08